![]() |
![]() |
|
| عشق طلایی |
|
کاشکی ندونی وقتی که میرم
کاشکی ندونی بی تو میمیرم مرگ قناری دیدن نداره گلی که خشکید چیدن نداره میرم از اینجا وقتی که خوابی من اهل خشکی تو اهل آبی این نامه از دختر کویره وقتی میخونیش که خیلی دیره میرم از اینجا با پای خسته با چشمی گریون قلبی شکسته بغضی هنوزم مونده تو سینه دوری چه سخته قسمت همینه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 13:11 توسط محسن |
|
|
هرگز تو را فرموش نخواهم کرد حتی اگر مرا از یاد ببری
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 11:29 توسط محسن |
|
|
زنی بسیار زیبا در طول جاده ای در حرکت بود مردی او را دید و به نزدش آمد و گفت:
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 11:26 توسط محسن |
|
|
خدايا گر تو درد عاشقي مي کشيدي؛تو هم زهر جدايي را به تلخي مي چشيدي؛تو هم چون
من به مرگ آرزوها مي رسيدي؛پشيمون مي شدي از اين که عشق رو آفريدي. زندگي پژمردن يک برگ نيست بوسه اي در کوچه هاي مرگ نيست زندگي يعني ترحم داشتن با شقايقها تفاهم داشتن عشق محکومي است که محاکمه نمي شود....ديوانه ايست که معالجه نمي شود....بيگانه ايست که شناخته نمي شود....سکوتي است که شکسته نمي شود....وفريادي ايست که ارام نمي شود انتظار مثل دريا مي مونه هر چقدر جلوتر ميري عميقتر ميشه مرگ هيجان انگيز ترين صحنه ي زندگي ماست كه هيچ گاه آن را براي ديگران تعريف نمي كنيم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 10:43 توسط محسن |
|
|
1.عشق؟!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 10:40 توسط محسن |
|
|
اگه قلبمو شکستی به فدای یک نگاهت
این منم چون گل پرپر که نشستم سر راهت تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم اگه من نمردم از عشق تو بدون که رو سیاهم اگه عاشقی یه درد، چه كسی آن درد رو ندیده تو بگو كدوم عاشق، رنج دوری نكشیده اگه عاشقی گناه، ما همه غرق گناهیم میون این همه آدم، یه غریب و بی پناهیم تو ببین به جرم عشقت، پرپروازم بستند تو ندیدی من مغرور چه بی صدا شكستم چه بگم وقتی كه عاشق، زخمی تیغ هلاكه همه بال و پر زدناش رقص مرگی روی خاك
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 9:32 توسط محسن |
|
|
راز عشق در تواضع است . |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 9:33 توسط محسن |
|
|
عشق، سرطان دوست داشتن است ! عشق، حاشیهی انسان بر کتاب آفرینش است. عشق، خلاصهی جهان است. عشق، چکیدهی ذرات و شیرهی کائنات است. عشق، پاسخ مبهم انسان به ابدیت است. عشق، جوابیهی خدا به شیطان است. عشق، انفاکتوس تدریجی محبت است. عشق، سرطان دوست داشتن است. عشق، خرید و فروش پایاپای عاشق و معشوق است. عشق، پیغامیست که پرستوها به سرزمینهای دیگر میبرند. عشق لک لکیست که روی درخت خاطرات ما لانه دارد... عشق، دل ماست تقسیم بر همهی زیباییها. عشق، کوچهای است که دوست داریم از آن عبور کنیم. عشق، محلی است که دل ما در آن قرار ملاقات میگیرد. عشق، اولین کت و شلوار ما در شب عید خودآگاهیست. عشق، اولین حقوق ما از باجهی معرفت است. عشق، اولین پاداش ما از حسابداری الهی است. عشق، عقد دائمی ما با غربت است. عشق، شب نامزدی ما با جداییست. عشق، کارت تبریکیست که الان برای معلم سال اول خود میفرستیم. عشق، لحظات نادر شاه زندگیست. عشق، اولین مژگانیست که از جیحون حیرت ما عبور میکند. عشق حملهی مغول به رویاهای ماست. عشق، لحظات شکوهمندیست که کودکان بر تلفظ بابا پیروز میشوند. عشق، شماره تلفنیست که سالها به دنبال آن میگردیم. عشق، بزرگترین ثانیهی ساعت شماطهدار زندگی ماست. ... عشق امتحان ورودی رحمت الهیست. عشق، آسانسور حیات بشرست، وای به حال کسی که در آسانسور گیر افتاده باشد. عشق، نردبانیست که ما را از خود بالا میکشد. عشق، عبور اضطراری انسان ار کریدور عادت است. عشق، اتوبانیست که تا ته ابدیت میرود. عشق، جناح رادیکال عرفان است. عاشقان پیوسته به دنبال یک تحول بنیادی در ساختار وجودند... باید شیشههای افتادهی پنجره را متواضع کرد. باید پردههای تماشا را کشید و نماز شب خواند. باید مثل جلبکها به حوض خیره شد. باید به موقع، حیرت آیینهها را عوض کرد. باید مواظب تُنگ تنفّس بود. این اهل کتابند که به سنّت احترام میگذارند. اهل قلم، از اهل کتاب بالاترند. قلم یک قلندر سینهچاک است؛ مثل آهوان معرفت میرمد و غبار تکلّم باقی میگذارد. ما خودمان کتابیم، لبهای ما، ترجمه فارسی بسماللّه الرّحمن الرّحیم است. ما کوک شدههای تقدیریم؛ داریم از اتوبان معصیت، با صدوهشتاد کیلومتر سرعت، رد میشویم. جلوترها پمپ بنزین تأمّل هست؛ کمی به لاستیکهای ساییده جوانی نگاه کنیم. جهان، تصادفی نیست. اگر جهان تصادفی باشد، تا حالا جلوبندی آن را عوض کرده بودند. اگر جهان تصادفی بود، رنگ خوردگی گلها معلوم میشد. عالم، صفر کیلومتر است. اگر گل سرخ تصادفی باشد، باید چمن را بیمارستان مجروحین نامگذاری کنیم. انسان، نخستین موجودی است که وجود را درک میکند؛ باقی اشیا، منگ تجلّیاند. هیچ کس نمیتواند نرگس را از خواب مستی بیدار کند. هیچ کس نمیتواند به ذرّه پسگردنی خورشید بزند. عناصر، همه مبهوتند. شبنم حیرت، بر تمام پدیدهها نشسته است. ...ماه رمضان ، خانهی ما پر از ملائکهی مسافر میشد. همه برای تفریح به حوالی لیلةالقدر میرفتیم. کوچهی ما، پر از خروسهای نمازخوان بود. نزدیکیهای صبح، تمام ده ما، به اندازهی یک سجّاده بیشتر جا نداشت. مردم، عطر گلمحمدی میزدند. هر کس استطاعت لبخند داشت، به حج آیینه میرفت. هیچ کس مقروض تقدیر نبود. هیچ کس از گرانی آمرزش، شکایت نمیکرد. کوه، شبها میآمد لب رودخانه و گریه میکرد. شکوفهها، مثل لبخند خدا، باز میشدند. صبحها، مثل گنجشک، دور سماور خورشید جمع میشدیم. ... وقتی که ضمیر آیینهها شکافته شود و همهی تصویرها بیرون بریزند، وقتی که تصویرها مثل نوزادان بیمادر، بر آیینههای خود اشک بریزند، وقتی که کوه، چون شیشهای در آستانهی انسان فرو بریزد، وقتی خُمکدهی ترکیب، واژگون شود، وقتی که مردم از مقبرهی بدن، سراسیمه برخیزند و در روحانیتِ طوفان، به رعد و برقِ اعمال خود نگاه کنند، وقتی که مسیح با شمشیر برگردد و برای تکلم خاموش ما، فانوس الهی بیاورد، دستهای ما را بگیرد و سرهای بریدهی ما را بر شمشیرهای گردن کشیدهمان بگذارد، برای ما گرسنگی را تفسیر کند، برای ما تلفظ کبوتر را آسان سازد، برای ما تهجّی خورشید را متجانس کند، ما را به مشرق خود تسلّی دهد، ما را به کودکی الوهیت، به دامنههای نزدیک تجلی و به تیررس ملکوت برگرداند، ب ه دخترانمان گوشوارهی مریم ببخشد، نرگسها، در نگاه ما تلاوت کند، بر ما تازیانهی تبسم بگشاید، بر ما شمشیر تضرع بکشد، ما بگوییم و او گریه کند، او بگوید و ما حرارت لبخند بگیریم، پس، صوابکاران آمرزیده شوند و گناهکاران در شعلهی شقایقها بسوزند؛ پس قبطیان بر خوشبختی فرعون غبطه خورند و گناهکاران، در کرانهی رحمت، کشتی برانند؛ پس طاعون، زیبا شود و دختران از مهلکهی نیلوفر بگذرند و شعلهی شبانان مجرّد را فراهم کنند. ما بر عرش لاهوت، فرش ناسوت بگستریم و آن گاه، باران بالا بیاید و دریا، نازل شود. آن گاه، خورشید، پهلو بگیرد و زمین، متفرق شود. پس ما از شرک تلاطم، پاک شویم و به ذات اقیانوس برگردیم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 12:32 توسط محسن |
|
|
همیشه آرزوهاتو یک جا بنویس و یکی یکی اون ها رو از خدا بخواه خدا یادش نمیره که اون هارو بهت بده اما تو یادت میره چیزایی که الان داری ارزوهای دیروزت بوده
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 9:2 توسط محسن |
|
|
عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار
عشق يعني يك تمنا , يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم آذر 1387ساعت 6:27 توسط محسن |
|
|
هرجا بودی یادت نره یه عاشقی به یادته
دو چشم منتظر به در همیشه چشم به راهته هرجا بودی یادت نره یه بیت جا مونده داری یه هنجره پر از غزل تو غیبتت تو ساکته تو ای عزیز هرجا بودی طنین این صدا بودی برای زنده بودنم نفس بودی هوا بودی قدم قدم تو جاده ها دلیل رفتنم شدی تو خود تنم شدی حتی اگه جدا بودی هرجا بودی یادت نره یه عاشقی به یادته دو چشم منتظر به در همیشه چشم به راهته فقط خیال ناز توست که این سکوت رو میشکنه دست نجیب تو فقط تار دلم رو میزنه هرجا بودی یادت نره دلم اسیر خواستنه وقتی نباشی کاره من روز و شب رو شمردنه
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم آبان 1387ساعت 7:46 توسط محسن |
|
|
اگه دلت براش تنگ شده از کنار این نامه بی جواب بسادگی عبور
نکن
کاش هرگز نمی دیدمت تا امروز غم ندیدنت رابخورم ...
کاش لبخندهایت آنقدر زیبا نبودند که امروز آرزوی
دیدن یک لحظه فقط یک لحظه
از لبخندهای عاشقانه ات را داشته باشم ...
کاش چشمان معصومت به چشمانم خیره نمی شد ...
تا امروز چشمان من به یاد آن لحظه بهانه گیرند و اشک بریزند ...
کاش حرف های دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با
خود نگویم : " آخه او که میدونست چقدر دوستش دارم " |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم آبان 1387ساعت 7:45 توسط محسن |
|
|
با تو شروع می کنم
با تو شروع می کنم ، با تو به نـاز می رسم با تو که در بر ِ منی ، من به نیــاز می رسم
با تو شروع می کنم ، با تو به را ز می رسم با عطـش لبـان تو ، من به فــــراز می رسم
با تو شروع می کنم ، مست ِ شبانه می شوم با تو و در کنار ِتو ، من چو شـراره می شوم با تو شروع می کنم ، با تو تمــــام می شوم با تو به انتهای خود ، وصل ِ مــــدام می شوم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم آبان 1387ساعت 7:43 توسط محسن |
|
|
سلام هستی من وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوستت داره. وقتی ناامید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی. وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه. وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته. وقتی چشمات تهی از تصویرم شد به یاد بیار کسی رو که حتی توی عکسش بهت لبخند میزنه.
وقتی به انگشتات نگاه کردی به یاد بیار کسی رو که دستاش در ارزوی دستاته. وقتی شونه هات خسته شد به یاد بیار کسی رو که هق هق گریه اش اونها رو می لرزوند. وقتی که دلت گرفته شد به یاد بیار کسی رو که قلبش مملو ازعشق پاک تو است. ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم می دونی معبد و بتکده من میان ابروان قشنگ توست. ارزوی من دیدار روی تو و نهایت امید من به دست اوردن توست
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم آبان 1387ساعت 7:41 توسط محسن |
|
|
چه احساس نازنین و شیرینیه . . . رو در رو با کسی که دوسش داری بشینی(اتیشگاه) به چشاش نگاه کنی تا عمق وجودت،از یه گرمای عمیق آب بشه قلبت پر تپش بشه انگار که داره از سینت کنده میشه چه احساس عجیبیه . . . وقتی بخوای با انگشتات،صورتش رو حس کنی با موهاش بازی کنی از لباش... خدای من... باور کردنی نیست... اونی که میخوای...دوسش داری...عاشقشی... کنارت باشه...باهات باشه...همراهت باشه...هم پات باشه... ای خدا منو به عشقم برسون
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم آبان 1387ساعت 7:39 توسط محسن |
|
|
دلم برای کسی تنگ است
که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد
کسی که زیبایی کلامش مرا در عشقش غرق می کند کسی که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم آبان 1387ساعت 7:33 توسط محسن |
|
|
كاش در دنيا سه چيز وجود نداشت
غرور عشق دروغ آنگاه كسي به خاطر غرورش به عشقش دروغ نمي گفت.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 13:43 توسط محسن |
|
|
گفتي دوستت دارم و رفتي.من حيرت کردم. از دور سايه هايي غريب مي آمد از جنس دل تنگي و اندوه و
غربت و تنهايي و شايد عشق. با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت. گفتم عشق را نمي خواهم . ترسيدم و گريختم. رفتم تا پايان هر چه که بود و گم شدم. و اين ها پيش از قصه ي لبخند تو بود. جاي خلوتي بود. وسط نيستي. گفتي: ((هستم)). نگريستم، اما چيزي نبود.گفتم: ((نيستي.)) باز گفتي: ((هستم.)) بر خود لرزيدم و در دل گفتم نه، نيستي.اين جا جز من کسي نيست.بعد انگار گرماي تو در دل ام ريخت.من داغ شدم، گر گرفتم تا گيج شدم. بعد لبخند زدي و من تسليم شدم.گفتم: (( هستي! تو هستي! اين من هستم که نيستم.)) گفتي: ((غلطي.)) و اين هنوز پيش از قصه ي دست هاي تو بود. وقتي رفتي اندوه ماند و اندوه.از پاره ابرهاي هجر باران شوق مي باريد و اين تکه گوشت افتاده در قفس قفسه ي سينه ام را آتش مي زد.و من ذوب مي شدم و پروانه ها نه،فرشته ها حيرت مي کردند و اين وقتي بود که هنوز دست هات انگشتان ام را نبوييده بودند. يک شب که ماه بدر بود و چشم هاش را گشوده بود تا با اشتياق به هر چه که دلش مي خواهد خيره شود، تو شرم نکردي و ناگهان با انگشتان دست هات هجوم آوردي تا دست هام را فتح کردي. انگشتان ات بر شانه ي انگشتان ام تکيه زدند و در آغوش آن ها غنودند. تو ترانه هاي عاشقانه مي سرودي، من اما همه ترس شده بودم. چيزي درون ام فرياد مي کشيد. چيزي شعله ور مي شد. شراره هاي عشق مي سوزاند و خاکستر مي کرد و همه از انگشتان تو بود.من نيست شده بودم.گفتي: ((حال چگونه است؟)) گفتم: ((تو همه آب، من همه عطش. تو همه ناز، من همه نياز. تو همه چشمه، من همه تشنگي.)) گفتي: ((تو هم چنان غلطي.)) و اين هنوز پيش از قصه ي نگاه تو بود. فرشته اي پر کشيد تا نزديک تر آيد و در شهود با ماه انباز شود. من به خاک افتادم. ناخن هام را با انگشتان ات فشردي و لبخند پاشيدي. گفتي: ((برخيز!)) گفتم: ((نتوانم.)) بعد ناگهان چشم هات تابيدند و من تاب از کف دادم. مرا طاقت نگريستن نبود اما توان گريستن بود. بعد تو اشک هام را از گونه هام ستردي. فرشته پيش تر آمده بود. من گويي در چيزي فرو مي رفتم. گفتم: ((اين چيست؟)) گفتي: ((اندوه! اندوه!)) بعد فروتر رفتم. بعد تو دست بر سرم نهادي و مرا در اندوه غرقه کردي. فرشته از حسادت لرزيد و بال هاش از التهاب عشق من سوخت. گفتي: ((حال چگونه است؟)) ديگر حالي نبود. عاشقي نبود. عشقي نبود. فرشته اي نبود. هر چه بود تو بودي. بعد تو لبخند زدي و گفتي: (( چنين کنند با عاشقان.))
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مهر 1387ساعت 0:23 توسط محسن |
|
|
اگه عاشقي پس گوش کن ..
Love is kind Love is giving Love is quick to forgive Love is motivating Love is respectful Love is accepting Love mends wounds Love endures I Love You
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 5:9 توسط محسن |
|
|
به من ميگفت تنهايي غريب است
ببين با غربتش با من چه ها كرد
تمام هستي ام بود و ندانست
كه در قلبم چه آشوبي به پا كرد
و او هرگز شكستم را نفهميد
اگر چه تا ته دنيا صدا كرد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مهر 1387ساعت 5:17 توسط محسن |
|
|
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 5:10 توسط محسن |
|
|
در این دنیای بی رحم دختر نابینایی بود که عاشق پسری بود. دختر می گفت اگر من چشمهایم را داشتم واسه همیشه با تو می موندم. یه روز یه نفر پیدا شد که چشمها شو داد به دختر. دختره وقتی تونست اون پسری رو که عاشقش بود رو ببینه دید که اونم نابیناست. به پسره گفت که دیگه نمی خوامت.از پیش من برو. پسره وقتی داشت می رفت رو به دختر کرد و لبخند تلخی زد و گفت:مواظب چشمهای من باش.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 5:16 توسط محسن |
|
|
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود اما شوهر هم که کور شده بود و نمی توانست او را ببیند. مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند... مرد گفت : من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 5:14 توسط محسن |
|
|
آتش عشق تو در سینه نهفتن تا کی همه شب از غم هجر تو نخفتن تا کی طعنه ز اغبار تو ، ای یار شنیدن تا کی روی نادیده و او صاف تو گفتن تا کی چهره بگشای که رخسار تو دیدن دارد سخن از لعل تو ای دوست شنیدن دارد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 5:14 توسط محسن |
|
|
گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن گفتي بايد بروم حوصله اي نيست پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف رفتي تو و ديگر اثر از چلچله اي نيست گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آنوقت جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 5:0 توسط محسن |
|
|
دیر گاهیست که تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است باز هم قسمت غم ها شده ام دگر ایینه ز من بی خبر است که اسیر شب یلدا شده ام من که بی تاب شقایق بودم همدم سردی یخ ها شده ام کاش چشمان مرا خاک کنید تا نبینم که چه تنها شده ام ........................ .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 5:2 توسط محسن |
|
|
معلم گفت : ـ " الف "
گفتم : ـ او معلم گفت : ـ " ب " گفتم : ـ با او معلم گفت : ـ " پ " گفتم : ـ پیش او معلم گفت : " ج " خواستم بگویم : جدایی گفت : نگو ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم تیر 1387ساعت 9:36 توسط محسن |
|
|
در شیارهای قلبم به دنبال کدامین عشق می گردی؟عشق من در ایینه ای است که هر روز در ان مینگری......چشمان تو قبله عشق من است من به ان مینگرم وزیر سایه بان ابروهایت به خواب میروم.خوابی عمیق به عمق اقیانوس. در مهربانی لبهایت خنده می روید. در خمار چشمانت عشق غنچه ترد لبانت را چشیدم و بوییدم گل بلورین تو را تا اعماق وجودم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم تیر 1387ساعت 9:32 توسط محسن |
|
|
کاش می شد عشق را تفسیر کرد خواب چشمان تو را تعبیر کرد کاش می شد در حریم سینه ها عشق را با وسعتش تسخیر کرد کاش می شد همچو باران بی دریغ لحظه های رفته را تجدید کرد...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 8:24 توسط محسن |
|
|
ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 8:18 توسط محسن |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
سلام .
در این دنیا نکردم هیچ گناهی فقط کردم به چشمانت نگاهی اگر دارد نگاه من گناهی عذابم ده همان گونه که خواهی. آی دی من joje_fakoli_1386 است |
| پیوندهای روزانه |
|
شهلا ماه و آسمون نامه هایی که هرگز خوانده نشد ^^^!!قدم گذاشتی رو جفت تخم چشام..!!^^^ برنامه نویس ماژیک طلایی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
|
RSS
|